حفاظ تلخ تنهایی

  نه شعر و نه نثر ........میخوام رک و ساده بگم...

  این دنیا چیه ما توی اون گرفتار شدیم.....دنیای که حتی نفس کشیدن توی اون خریدنی شده.
 بهای عشق پوله....خودم دیدم کسی فریادزد....عشق میفروشم....عشق..ودیدم..... خریداری  را....

  چرا همه چی انقدر متفاوت شده؟؟؟
 

   چرا همه مسیرای زندگی محو و گنگ شده؟؟؟

   چرا جای عشق را نفرت گرفته؟؟؟

   دیگه خنده صمیمی مال ما نیست...شده رویای قصه پریان..

    دنیامون پر شده از قصه دیو و ادم بدای قصه......

    چه بلایی داریم سر خودمون میاریم....؟؟؟چرا به جای قلب یه تیکه سنگ توی سینه خودمون گذاشتیم؟؟اخه میگن اگه قلب داشته باشیم... نمیشه زندگی کرد..!!!!!

   من یه دیوار میخوام...که بهش تکیه کنم......

  یه دیوار که ترس از ریختنش نداشته باشم.....میدونم نیست ...ولی خودم شدم دیوار خودم....

هر چند ممکنه بریزه.......و کم بیارم... ولی میدونم اگه بریزه...هیچکس ریختنشو نمیبینه.!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱٧ ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

اینجا من هستم؛ سکوتی محض
سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو

اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمره‌گی

خالی‌تر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ

معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستاده‌ام

اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی

من هستم و سازی مبهم

اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم

اینجا در شهری دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که میایی
در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ
که سینه‌ام را هر آن می‌درد
اینجا من مانده‌ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده اس
ت

   .............. امدی ولی ویرانترم کردی....


 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱٥ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

    باز باران مرا به دیار دلتنگی هایم برد....

   به یاد تمام نبود نها و نداشته هایم........

   ای کاش ابر بودم تا با گریستنم بر سر مردم شهر ...

    بودنم را باور کنم اما افسوس........

   کاش باران بودم تاصورت عاشقی را می پوشاندم....

   تا اشک هایش پدیدار نشود...

   کاش بودم ...کاش بودم.....

   چقدر باران برای شستن دلتنگی هایمان کافی           است.....!!!!!!!!!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/٢٠ ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

   می خواهم باشم ولی نیستم.........                      

  آسمان دلم ابری است ولی هوای باریدن هم ندارد.....

   دلم هم با من نیست هر جند با من است....

  عشق تجربه ای دیگر بود ولحظات زیستن.......

  آن هم ارزانی شما.......


از غصھ میمیرم مرا مگذار و مگذر
با پای از ره مانده در این دشت تبدار
ای وای میمیرم مرا مگذار و مگذرسوگند بر چشمت کھ از تو تا دم مرگ
دل بر نمیگیرم مرا مگذار و مگذر
بالله کھ غیر از جرم عاشق بودن ای دوست
بی جرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذربا شھپر اندیشھ دنیا گردم اما
در بند تقدیرم مرا مگذار و مگذر
آشفتھ تر ز آشفتگان روزگارم
از غم بھ زنجیرم مرا مگذار و مگذر
یدالله عاطفی

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٩ ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

  من فرزند ایرانم.........................

  ولی چنان مهر سکوت بر لبانم نشانده اند که یارای سخن نباشد.....................

  می خواهم فریاد بر آرم از این همه فریب .........از این همه       دروغ.......................

   از این سیاست آلوده........................اما دریغ!!!!!!!!!!

  آنچنان از رنج تن ترسانیم.....که ظلم را به همه ترجیح  میدهیم...........................

  کاش جوجه های نشسته در آشیانه فکری به حال ما کنند!!!!!!!!

 ایمان دارم که هنوز ریشه ما را با ستم نخشکانده اند!!!!!!!!!!

               ایران من .....پاینده مانی جان من...........

            از دست این بیگانگان آسوده مانی ای وطن !!!!!!!!!

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱٦ ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

                                    

بالهايت را بگشائ و خيزبردار به افق هائ دور..............

كاشكي هوشياري نصيبم نمي شد..........
آسمون سینه من خیلی وقته بی ستاره است.........
 
یه بغضی راه نفسمو گرفته.................
 
شده واسم یه عذابه دایمی...............
یه جاده بی انتها که نمی دونم به کجا ختم میشه.................
تنهایی شده مکتبه این روح ازرده.....................

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

بار صدها کاروان نامرادی مانده بر دوشم

با تو از داغ کدامين زخم

باتو اززخم کدامين داغ

با تو از دردکدامين لاشه بر خاک مانده گويم

بر ستبر سينه ای خوب 

ـــ ای مظلوم

زخم صدها خنجر پيکار اين شب تاز بی قانون مبارک باد

تا ابد در بند بندجوشنم گلهای سرخ رگهای تو می رويند

من بزيردلق جوشن زير خاکستر گل کمياب آتش کرده ام پنهان

من شکيبا چون توانم بود؟؟؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢۱ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

شب همه جا را فراگرفته است واندیشه مرا نیز درخود غرق کرده.........

می ترسم از این سیاهی اندیشه ام...میترسم که قلبم را فرا گیرد

مرگ برایم تولدی است ورهایی از این همه رنج....نمی دانم برای چه هستم؟!!!!

چون همه بر هیچ است..............

زندگی همین رنج تلخ است وداغی بر پیشانی ما..

می فروشم عمرم را بر هیچ..........

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٤ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

نشنو از نی؛ نی حصیری بینواست 

                                                   بشنو از دل دل حریم کبریاست

 زندگی چیست؟؟؟؟

زندگی همین ابشار روان است!!!!ماندنی نیست .!!!

دیروز گذشت؛حال در گذر است وانچه باقیست ونا اشنا فرداست

ای کاش ؛زندگی با فریبندگی اش مرا به هرسو نمی کشید

ای کاش ؛زندگی برای من بود نه من برای زندگی!؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٥ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

بیا عشق که سخت محتاجیم

زمان و زمین در اهتزار

نفس ها حبس در سینه

چه ستم هایی هست

اشک عاشق جاریست

لبخند ها خشکیده بر لب

نفسی؛نایی؛عشقی نیست

بیا عشق که سخت محتاجیم

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۱٩ ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

گل یاس پرپر شد

شیشه عشق شکست

چه کسی میداند؟!

چه کسی می خواهد که بخواند غزل هجرت را؟!

شیشه عشق شکست

سر شوریده؛تن زخمی؛اشک غلطان دارم

تو چه میدانی؟تو چه می خوانی؟!

خدایا ؛دلم اینجا پوسید

من چه ساده؛کنج قفس

سودای رهایی داشتم

من ندانستم که رهایی یعنی مرگ

وتو رفتی.....................................

شیشه عشق شکست

گل یاس پرپر شد

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٤ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

ای کاش تمام اغازها پایانی چون صورت مست وپر شور رنگین

کمان داشت!

ای کاش؛سروش عشق ودوستی ومحبت بود.

پیام رویش آفتاب در دل ابرهای تاریک؛ای کاش قطرات زلال و

غلتان چشمان آن توحید برای لحظه ای بر گونه های ما 

می نشست؛

 در هاله ای از غم و می رفتیم تا سر حد مرز بی کسی؛

تافرا سوی جانکاه بند بند آن عاشق و می خواندیم برای او

شعر زندگی را؛

اما نه به زبان ای کاش ای کاش........!!

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٦ ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

حرفی نیست ....

 
در سـکوتم فریــاد را نظاره کنید
 
فریــاد در گلـــو خشکـیده اســت
 
حرفی نیست ....
 
چشمــان بـی فروغ
 
به دنبال کوچکترین روزنه هایی
 
زبـان قاصر از بیان
 .
 

+ نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٩ ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

پروردگارم لحظه ای به این شکسته دل گوش فرا ده .ببین که رنج بی کسی در روزهایم چگونه نفوذ کرده . 

  خدای بزرگم در این دنیا همه چیز برایم آفریدی جز یک گوش که حرفهایم را بشنود

کیست اشک حلقه زده را از چشمان داغ بشوید.کیست حسرت را از نگاهمان بدزدد .کیست لبخند را هدیه دهد. 

ما لاشخورهای پست زمانه ایم که در پی تکه کردن اجساد نحیف عزیزانمان هستيم

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/۱٧ ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

دلتنگی هايی که دلچسب نيستند

 

هيچ ندارم که بنويسم. دلتنگی هايم ديگر حال و هوای سابق را ندارند
ديگر مثل سابق دلم صاف و زلال نيست. ديگر اين دلم هم طعم سابق را ندارد
آه چه بر سر من آمده است؟
صيادم را بگوييد به شکارم بييايد ، من بس نشسته ام تا بيابد مرا

 من نه فرشته ام و از جنس آسمون ، و نه به قول اون نويسنده

  معروف يک کلوخ تيپا خورده ، من  فقط يه آدمم ، يه آدم که گاهي زيادي مهربونه گاهي زيادي حساسه و گاهي هم زيادي مغرور ، آدمي که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه اما افسوس که آدماي ديگه گاهي اين چيزا رو حس نمي کنن !!

کاش خداي اون بالاها آدمايي رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن  ، به يه چيز بخندن ، به يه چيز اشک بريزن  ، و فهم و ادب و ايمان چاشني صداقت کلامشون باشه .

به همون خداي آسمونا اينا شعر نيست شعار نيست لااقل براي من نيست

اينا از عمق وجود م بلند ميشه .

+ نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/۱ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

مرا تنها مگذار!بی تو آسمان زيبا نيست وراه رفتن ابرها به راه رفتن مردگانی می ماند

که از خوابی دير پا بر خاسته اند.

مرا تنها مگذار!نمی خواهم در اتاقی که از بوی خورشيد تهی است ؛ نفس بکشم.بی تو

لبخند مفهومی ندارد.و زندگی يک معمای حل نشدنی است.

مرا تنها مگذار!بی تو خواب تلخ است ومن هزار سال است که پلک بر هم نگذاشته ام

وهزار سال است آغوشم را برای کسی نگشوده ام .

مرا تنها مگذار!من نمی توانم ثانيه های سرد و ساکت را به طرف فردا هل بدهم وروی

نزديکترين درخت ؛قلبم را به يادگار حک کنم.

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٠/٢٢ ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

 نمی خواستم مثل بوسه ها فراموش شوم.نمی خواستم مثل ابری تيره با

شتاب از بالای سرت بگذرم.نمی خواستم از پشت بام خورشيد پايين بيفتم !

دستهايم از گله های ريز و درشت پر است.

آه؛ای سرگشتگی هميشه؛ای تنهايی ناگريز!من چهره تو را در بالهای پرندگان ديده ام.

آيا چهره مرا بر سنگهای غبار آلود خاکستری می بينی؟

من کنار انبوه ساعتهای شماطه دار افتاده ام.من بی سرود وبی درود مرده ام!!!!!!!!!!!!

 تن سپيد جاده از سيل گريه آسمان

هميشه خيس خيس

و اکنون

جاده رفيق من شده است

اما بی انتهاتر از گذشته

امروز چون روز های رفته

آتشفشان چشمانم ميل فوران دارد

و جاده در اشکهای من غرق می شود

+ نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٠/۱۱ ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

با ياد خداي بزرگم كه تنهاست
 
تقديم به اون که تموم زندگيم بود
 
و تقديم به اون کسي که اين جملات را برايم فرستاد
 
و تقديم به اون کسي دوباره سري به قلبم بزند و قلبم را ساماني بخشد
 
هنگامي که عشق به شما اشارتي کرد از پي اش برويد هر چند راهش سخت و ناهموار باشد.

هنگامي که با بالهايش شما را در بر ميگيرد تسليمش شويد گر چه ممکن
 
است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروحتان کند. 

وقتي با شما سخن ميگويد باورش کنيد گرچه ممکن است صدايش
 
روياهاتان را پراکنده سازد همان گونه که باد شمال باغ را بي بر ميکند 

 زيرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان ميگذارد به صليبتان ميکشد.


همان گونه که شما را مي پروراندشاخ و برگتان را هرس ميکند.همان گونه که از 

 
برگتان را هرس ميکند.همان گونه که از قامتتان بالا ميرود و نازکترين شاخه   
 
 
را که در آفتاب مي لرزند نوازش ميکند به
 
زمين فرو ميرود وريشه هاتان را که به خاک
 
چسبيده اندمي لرزاند.


عشق شما را همچون بافه هاي گندم براي
 
خود دسته ميکند.ميکوبدتان تا برهنه تان کند.

سپس غربالتان ميکند تا از کاه جداتان کند.

آسيابتان ميکند تا سپيد شويد.

ورزتان ميدهد تا نرم شويد

 
آنگاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد
 
 

+ نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱٩ ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

قابل توجه دوستان اين شعر متعلق به اين حقير است و شديدا به اين شعر علاقه دارم. اميدوارم شما هم از خواندنش لذت ببريد.

* (راز)*

عشق بخنديد و به لبخند بگفت

زندگی رازهای سر به مهر

رازی دارم

که در اين سينه به تنگ آمده است

و جز از حضرت دو ست

چه کسی می داند عاشقی سرسبز است

چه کسی می داند

 در پس لبهای به ظاهر خندان چه درونی دارم

همه آشفته آشوب غوغاست

و اما راز من تنهايست

تکيه گاهم خاليست

ولبخند شقايق همه ظاهر سازيست

چون من خوب می دانم که شقايق چه گلی است!!

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱٠ ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

دوستت دارم
از تو جدا شده است ... دلم نه ........
از این همه آبی ... از اینهمه آسمان که تا زمین چیده شده است .... از این همه آوای موج که عاشقانه بر شانه هایم می گذرند ... از اینهمه پرنده که مرا به یاد بهشت می اندازد .... عبور می کنم و به سوی آنهمه خاکستری می آیم ...
قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...با نفس تو نفس کشیدم ...با دل تو گریستم ....
دلم برایت تنگ شده است شیرین ترین رویای زندگی ... دلم برایت تنگ است و می دانم به سوی تو باز نمی گردم ...
در این همه آرامش و زیبایی ...مسخ شده ام ....همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز ...به رویای تو غرقم ...
فکرش را بکن ...مرگ که لحظه ای فرا می رسد و پنجه در پنجه جانم می اندازد و از ذره ذره تنم بیرون می کشد ....و این من تهی ...این دل تهی ...این جان بی تن ....هر یک گوشه ای ...
تن را به خاک ...جان را به آسمان خواهند سپرد ....و دل را ....به فراموشی ....
فکرش را بکن ...همین جا ..همین حال ...که من اینجا همه وجودم را به دست آوای خوش بهشت سپرده ام ....بیاید ....نزدیک من بنشیند ... چشم در چشمم بدوزد دستهایش را آرام آرام به سویم دراز کند ...و آنگاه که در جذبه سکوت در رویای تو ام ... ناگاه همه چیز سیاه شود ....مثل وقفه میان دو حلقه فیلم ....آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده می دوختیم و یک لحظه در سیاه مطلق فرو می شدیم ...تا باز با شمارش معکوس ...به دنیای رنگها باز گردیم ....
اما اینبار شانه ام نه به شانه تو....به خاک سرد است ....و می دانم اینبار که در ابدیت فرو می شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ....ندارم ....می دانم که اینبار ...شمارش معکوس ...تا انتهای دنیا ادامه خواهد یافت ....و انتظار بس طولانی ...و بدون مرگ ....که من اینبار خود مرگم ....
دلم برایت تنگ شده است قرار دل....و این ....اینهمه تلخم کرده است
بازهم بهت میگم دوستت دارم

می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو....
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....

+ نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٧ ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط آیدا پيام هاي ديگران ()

DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

آیدا


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤


نویسندگان

آیدا


پیوندها

ماورای عشق
رویای من
بیستون را عشق کندوشهرتش فرهاد برد
اخبار جهان
کمپین در همدان
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
مترجم قالب
لینکوگراف
آموزش طراحی وب


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS